داستان‌ تعاونی‌ها

بخش اول: تعاونی آشپزخانه

در متن پیش‌رو تنها خلاصه‌ای از روایت تعاونی آشپزخانه را می‌خوانید. در صورتی که علاقه‌مند به خواندن هستید مشروح نقل‌قول‌ها هستید، می‌توانید  نسخۀ کامل آن را از لینکی که در پایین صفحه موجود است دریافت کنید.

*این روایت براساس چندین مصاحبه و نشست اعضای تعاونی پژوهشی برگ نو با اعضای تعاونی کارگران آشپزخانه تهیه و تنظیم شده است. کوشیده‌ایم نقل‌قول‌ها را با کمترین مداخله و بدون تغییر در لحن‌ اصلی گفتار مصاحبه‌شوندگان در یک ترتیب موضوعی بیاوریم.

 **به درخواست بعضی از مصاحبه‌شوندگان مبنی بر ناشناس ماندن هویت‌شان، تنها حروف اول اسم ایشان آورده شده است.

  • چه شد که قدم در این راه گذاشتید؟
  • سختی‌های کار خدمات و آشپزخانه

حرف‌هایشان را با سختی‌های معمول یک کارگر شروع کردند و گفتند که اغلبِ آنها و دوستان‌شان در جاهای مختلف با این مسائل دست‌به‌گریبان بوده‌اند:

 خانم ص می‌گوید:

«پانزده سالی هست که در قسمت خدمات جاهای مختلف کار کرده‌ام. چند سال کارهایی غیر از آشپزخانه بوده؛ اما بیشترش همین پخت‌وپز بوده ..... اوایل فقط سبزی پاک می‌کردم و در بین همکاران مشتری داشت. بعدتر مربا و ترشی هم درست کردم و الآن شربت درست می‌کنم و هفته‌ای یک‌بار هم پیازداغ می‌آورم. من چهار صبح از اسلام‌شهر راه می‌افتم تا بتوانم ساعت شش اینجا باشم. حدود ساعت هفت هم می‌رسم خانه. تمام این کارها را در تمام این سال‌ها در همین شب‌ها و بعد از برگشتن از سرکار انجام داده‌ام. مثل روز برایم روشن است که دیگر آن توان سابق را ندارم. آرتروز گردن دارم و دست‌هایم بی‌حس می‌شوند. گاهی وقت‌ها با اینکه سفارش دارم، واقعاً نمی‌توانم هیچ کاری بکنم».

آقای ر می‌گوید:

«بیشتر از بیست سال است که کار می‌کنم؛ اما شانزده سال بیشتر بیمه ندارم. سیزده سال هم هست که در این تعاونی کار می‌کنم. کارم نظافت و حمل‌ونقل بار است. مدتی است زیر زانو‌هایم کاملاً ورم کرده است و اصلاً توان اینکه پله بالاپایین کنم را ندارم. به فکر این هستم که با رئیس صحبت کنم و نگهبانی ثابت شبانه را به من بدهد که مجبور نباشم بار خالی کنم یا نیمکت و اینها جابه‌جا کنم».

خانم ز می‌گوید:

«بیست و پنج سال است که کار می‌کنم...اما مشکل تنفسی پیدا کردم و دکتر به من گفت که اصلاً نباید با مواد شوینده کار کنم. با رؤسا صحبت کردم».

 

  • تلاش کارفرما برای گرفتن سختی کار

گویا کارگران زیادی برای این دست موارد مراجعه می‌کردند و همواره از اینکه پیش از بازنشستگی کامل از حقوق و مزایا محروم شوند، ترس داشتند؛ همین مسائل اعضای تعاونی بزرگ‌تر را بر آن داشته تا برای حل آن فکری بکنند و با بررسی قوانین موجود در وزارت کار ببینند آیا امکان دارد برای این کارگران سختی کار بگیرند.

پیچیدگی‌ها و موانع قانون کار موجود، عملاً‌ دریافت سختی کار برای کارگران آشپزخانه و نیروهای خدماتی -که تعداد آنها به بیش از صد نفر می‌رسد- را ناممکن کرد.

 

  • فکر تعاونی شدن از کجا جوانه زد؟

خانم ر.ش می‌گوید:

«من خودم 20 سال است که اینجا کار می‌کنم. ما دیدیم این تعاونی موفق است و همه‌شان زن هستند. همه‌شان یک جورهایی خودشان را صاحب محیط کارشان می‌دانند و خودشان مدیرها را انتخاب می‌کنند ... من بعضی وقت‌ها اضافه کار دارم و تا دیروقت نظافت می‌کنم .... اولین بار در جشن شب یلدا بود که همۀ ما هم دعوت بودیم. آنجا صحبت‌هایی شد و داشتند از موفقیت‌های تعاونی حرف می‌زدند. مدیر گفت که رانندۀ  سرویس‌های ما -که تعدادشان خیلی زیاد است- دارند تعاونی می‌شوند و می‌خواهند کارشان را بزرگ‌تر کنند و ما هم خوشحال هستیم؛ هر کمکی از دستمان بر بیاید برایشان انجام می‌دهیم. آقای ذ که مسئول انبار است یک روز آقای س را با خودش آورد آشپزخانه. همۀ ما بودیم و س از خوبی تعاونی و اینها حرف زد که آیندۀ خوبی دارد و همۀ این سرمایه‌های کوچک و به‌دردنخور ما را جمع می‌کند و پول حسابی­‌ی است که می‌شود کارهای زیادی با آن کرد».

خانم ب می‌گوید:

«من به خانم‌ها گفتم هر کدام ما همه کار می‌کنیم و هیچ کار. من از مربا گرفته تا سبزی و غذا و خدمت در مهمانی‌ها همه کار انجام می‌دهم. به هیچ‌کدام هم نمی‌رسم. اگر جمع شویم هر کداممان کاری انجام دهیم، خاطرمان جمع است که هر روز همۀ این چیزها را داریم؛ نه اینکه یک روز می‌گوییم هست و یک روز می‌گوییم نیست یا اینکه هر کس برای خودش دنبال مشتری است. نهایت چند تا برای خودش دست‌وپا می‌کند. البته خانم‌ها می‌ترسیدند که چنین کاری را شروع کنند».

خانم ص می‌گوید:

«من ده سال برای خودم کار می‌کردم. برای مجالس آشپزی می‌کردم. فقط خودم تصمیم می‌گرفتم. همیشه دوست داشتم کارم بزرگ‌تر باشد. من شب و روز آشپزی می‌کردم. یکی می‌خواستم برایم تبلیغ کند. خودم بلد نبودم. یکی می‌خواستم که غذاها را برساند دم در خانه‌ها».

 

  • بدبینی‌های اولیه:

خانم ش می‌گوید:

«مدت‌ها حرف بود و هر روز کسی می‌آمد یک چیزی می‌گفت. خیلی امیدوارکننده نبود حرف‌ها. چون واقعاً کسی چیز زیادی نمی‌دانست. کارگران هم دسته‌دسته بودند. بعضی‌ها با هم مشکل داشتند و فکر می‌کردیم نمی‌توانیم با هم کار کنیم. هر کس بیشتر منتظر بود ببیند رفقایش چه تصمیمی می‌گیرند. می‌دیدیم تعاونی موافق است. اما ترس‌هایی هم بود؛ بعضی‌ها که مخالف بودند می‌گفتند تعاونی می‌خواهد تعدیل نیرو کند و بعضی‌ها را رد کند بروند؛  این است که این قصۀ تعاونی همه‌اش بهانه است».

 

  • آشنایی با آشپزخانۀ 13 آبان عزم ما را جزم‌تر کرد:

خانم م.ه می‌گوید:

« .... یکی از همکاران سابقم را در خیابان دیدم. سراغ اسدی را گرفتم و گفت هر دومان توی یک آشپزخانه کار می‌کنیم. کمی که بیشتر پرس‌وجو کردم متوجه شدم که آشپزخانه به شکل تعاونی اداره می‌شود. تمام اعضا زن هستند و دوست من و اسدی هم سه سال است که آنجا هستند. آنقدر برایم عجیب بود این حرف‌ها که فکر می‌کردم معجزه شده است. از تعجب شاخ درآورده بودم و پوراحمدی هم دلیل تعجب من را نمی‌فهمید. به او گفتم ما هم می‌خواهیم چنین کاری بکنیم و خیلی هم می‌ترسیم. گفت با اعضا صحبت می‌کنم و قراری با بچه‌های شما می‌گذاریم».

 

  • 13 آبانی‌ها با ما دیدار می‌کنند؛ حس مشترک، جان گرفتن امید:

خانم م.ن:

«خانم تفنگ‌چی‌ها که از اعضای قدیمی تعاونی 13 آبان است وعده داده بود که با چند تا از خانم‌ها می‌آیند و دوست دارند کارگران آشپزخانه را ببینند و با آنها صحبت کنند».

 خانم ر.ق از اعضای 13 آبان در جلسه می‌گوید:

«من کار را از همین‌جا شروع کردم. هم کارگر تعاونی هستم هم عضو. ما همه خانم‌هایی بودیم که توی خانه کار می‌کردیم و بعد با آشپزخانۀ 13 آبان آشنا شدیم. ما نوپا بودیم. وقتی شروع کردیم خیلی امکانات‌مان کم بود. احساس می‌کردیم داریم برای خودمان شغل درست می‌کنیم. اینجا شد مثل خانۀ خودمان. از کارم راضی هستم چون اینجا ما با هم خواهریم و دوستیم و همکار».

 خانم م.ک می‌گوید:

«الان بعد از بیست  سال می‌فهمم که غیر از اینکه تعاونی من را به لحاظ مالی بی‌نیاز کرده یک فرقی بین خودم و زن‌های دیگر حس می‌کنم. همین‌که چیزی را خودمان ساختیم و از صفر شروع کردیم ما را خیلی قوی‌تر کرد».

 خانم ر.ب می‌گوید:

« .... من فکر می‌کنم پیشرفت ما خیلی سریع بوده. طی این سال‌ها خیلی مشکلات سر راه ما بوده. مشتری به‌دست آوردیم. مشتری از دست دادیم. ولی هنوز هستیم. من غیر از پولی که به دست می‌آورم، از مردم جامعه هم شناخت بهتری پیدا کرده‌ام. اطلاعاتم بیشتر شده. بیشتر خودم را قبول دارم».

 

  • جان تازه: عضوگیری، برنامه‌ریزی، فکر تأسیس

خانم س می‌گوید:

«از همان فردای جلسه با 13 آبانی‌ها به فکر افتادیم که تعاونی را راه‌اندازی کنیم. آقای ذ گفت اگر به‌اندازۀ کافی عضو بگیریم و سرمایه‌ای جمع کنیم، می‌توانیم هرچه زودتر یک جایی برای خودمان اجاره کنیم و کار را شروع کنیم».

 آقای ک می‌گوید:

«سر از پا نمی‌شناختیم. دیدن این خانم‌های 13 آبان شور و حالی در بین بچه‌ها درست کرده بود و دیگر این فکر تعاونی که مدتی بود ورد زبان همه بود، واقعی شده بود؛ نزدیک شده بود».   

 خانم س.ب می‌گوید:

« چند تا از بچه‌ها می‌گفتند -درست هم می‌گفتند- این عاقلانه نیست که به همین زودی کار را تمام‌شده بدانیم و بخواهیم همه چیز را یکسره کنیم. بهتر است اول با چند کار کوچک‌تر شروع کنیم ... عاقبت، تصمیم این شد که یکی دو روز در هفته یک غذای ویژه درست کنیم و بفروشیم. خیلی با استقبال روبرو شد و بار اول 80 غذا فروختیم».

 خانم ز می‌گوید:

«خانم ص و خانم الف گفتند برای اینکه روزفروش را شروع کنیم باید پول کمی در صندوق داشته باشیم برای خرید مواد غذایی. آن وقت هنوز سی نفر بودیم. نفری پنجاه هزار تومان گذاشتیم برای صندوق. همه سهم مساوی گذاشته بودیم. قرار از اول این بود که هر سودی که نصیبمان شد، مساوی تقسیم کنیم».

آقای ذ می‌گوید:

« فکری به ذهنم رسیده بود؛ .... صبحانۀ سالم و ارزان. آن هم به همت بچه‌ها به راه افتاد و به مجموع سود تعاونی اضافه شد».

 

  • ولی افتاد مشکل‌ها

 خانم م.ک می‌گوید:

«از همان ابتدا که غذاهای روزفروش را شروع کردیم، هنوز به هفتمین یا هشتمین غذا نرسیده بودیم که بین بچه‌ها مشکل پیش آمد و کار اصلاً یک جورهایی تعطیل شد. اولین سود را که تقسیم کردیم چیزی حول و حوش یک میلیون و سیصد هزار تومان بود؛ فکر کنم برای چهار یا پنج روز فروش. اما همین‌که سود تقسیم شد هر چند از اول هم قرار بر این بود که مساوی تقسیم شود، خیلی‌ها معترض شدند. حق هم داشتند. می‌گفتند بعضی‌ها در این مدت دست به سیاه‌وسفید نزدند، چرا باید به اندازۀ ما سود بگیرند. آنها فقط عضو شدند؛ ولی خیلی پای کار نایستادند. آنها هم دلایل مختلفی داشتند و بعضی‌ها می‌گفتند خب همه می‌دانند که راه ما دور است؛ اگر می‌خواستیم بمانیم برای آشپزی اصلاً‌ صبح هم نمی‌رسیدیم خانه. بعضی‌ها می‌‌گفتند ما تا همان ساعتی که آنها در آشپزخانه بودند، اضافه‌کاری موظفی داشتیم. حتی اگر دلمان هم می‌خواست نمی‌توانستیم و از این جور چیزها. خلاصه خیلی بچه‌ها را از هم جدا کرد و عده‌ای واقعاً گفتند اگر اینجور باشد ما نمی‌آییم».

 خانم پ می‌گوید:

« درست است که ما پول زیادی نگذاشته بودیم وسط؛ اما همین جور حساب و کتاب کردن همه را ناامید کرد. درست است که مبلغ زیادی نبود؛ اما همین پول‌هاست که زندگی یک کارگر را می‌سازد».

 خانم ش.الف می‌گوید:

«من خودم یکی از آنها بودم که با این قضیه نمی‌توانستم کنار بیایم. خانم ص که بزرگ‌تر از همۀ ماست، اول می‌گفت اشکال ندارد. اما او هم ته دلش همین حرف من بود».

 

  • حل مسئله

خانم م.ن می‌گوید:

«با دوستانم در تعاونی ۱۳ آبان که صحبت کردم فهمیدم که مشکل ما این است که اگر تعاونی را تأسیس کنیم، این چیزها خودش در قانون معلوم شده است. پس اگر راهی پیدا کنیم برای همین دورۀ تمرینی بعداً مشکلی نخواهیم داشت. چون خانم اسدی آشپزخانه ۱۳ آبان به من گفت که ما سهامدارهایی داریم که در آشپزخانه کار نمی‌کنند. سر سال فقط سود سهام‌شان را می‌گیرند. اما من که هم کارگرم هم سهم دارم، علاوه بر سود سالیانۀ سهمم، حقوق ماهیانه هم می‌گیرم».

 خانم پ می‌گوید:

«خانم ش و خانم ص دوباره همه را جمع کردند و جلسه گذاشتند ... کاغذی نوشتیم برای خودمان که ما در سال جدید باید تعاونی را ثبت کنیم؛ (چون)در تعاونی جای این جور چیزها مشخص است. شما فعلاً راه حلی پیدا کنید که کار ادامه پیدا کند. قرار شد که خانم د.ز اسم کسانی را که برای آشپزی می‌مانند یا خرید می‌کنند یا هر کار دیگری که برای غذای روزفروش و صبحانه لازم است، یادداشت کند و موقع تقسیم سود به همه یک سهم برابر برسد و به کسانی که کار کرده‌اند، یک سهم اضافی هم داده شود».  

 خانم م.ک می‌گوید:

« روزی که شروع کردیم ۷ نفر بیشتر نبودیم. همان اول ده یا دوازده نفر آمدند. بعداً کار رها شد. آن روز که برای حل مشکل جلسه داشتیم ۴۵ نفر بودیم و الآن که دارم با شما صحبت می‌کنم، حدود شصت نفر هستیم .... (در ادامه: صحبت دربارۀ سقف سهام)».

 

در نشستی که برگ نو با شصت نفر از کارگران آشپزخانه برگزار کرد یک همکاری متقابل شکل گرفت که ماحصل آن را برای طولانی نشدن نوشته، تنها از طریق نقل‌قول‌های کارگران ارائه می‌دهیم. این گفت‌وگوها برای برگ نو مبنای یک نیازسنجی شد که نتیجۀ آن برگزاری چند کارگاه آموزشی براساس نیازهای واقعی کارگران آشپزخانه است.

 

آقای ذ می‌گوید:

«من سواد آنچنانی ندارم. اما حرفی که خانم ص زدند حرف قشنگی است. درست است که ما هنوز تعاونی نشده‌ایم؛ اما خب خیلی هم دور نیستیم. از همین الآن هم یک جورهایی می‌دانیم که داستان تعاونی بزرگ‌تر از این حرف‌هاست که فقط کمک‌خرج باشد و اینها. من فکر می‌کنم تعاونی به آدم شخصیت می‌دهد. خصوصاً کارگران که اگر پشت هم نباشد، خیلی ضعیف هستند. من این روزها هر جا می‌روم چشمم دنبال مردم است که هم‌صحبتی گیر بیاورم و این حرف را به آنها بگویم؛ تا بلکه کارگرها که واقعاً‌ اطلاعات ندارند، همین راه ما را بروند. داشتم عرض می‌کردم؛ مشکل ما الآن این است که برای هر چیزی دست‌به‌دهان هستیم. شاید بگویم خنده‌تان بگیرد. آن موقع که می‌خواستیم برای صبحانه‌ها تبلیغ کنیم این کار را بلد نبودیم. گاهی در حساب‌وکتاب‌های ساده مشکل داریم. دیگر حالا بماند که تعاونی چه جور اداره می‌شود و ما آدم‌هایمان را چه جوری باید تقسیم کنیم و به هر کسی چه وظیفه‌ای بسپاریم یا مثلاً‌ برای همین پول‌ها چطور باید برنامه‌ریزی کنیم».

خانم ش می‌گوید:

«ما باید یاد بگیریم در کنار هم کار کردن یعنی چه؟ چه سختی‌هایی دارد؟ همه‌اش که خوشی نیست. من فکر می‌کنم ما این را بلد نیستیم که دورتر را ببینیم».

 خانم م.ک در پاسخ به ندا زند که دربارۀ اهمیت فهمیدن اصول تعاونی به‌عنوان مهم‌ترین بخش کار حرف می‌زد- می‌گوید:

«قربون دهنت خانم جان. بیا همین حرف‌ها رو بزن برای بچه‌های ما (خندۀ حاضران)».

 خانم ش.الف:

«اینجور که گاهی چنددستگی پیش می‌آید، یک ترسی سراغم میاد و با خودم می‌گویم این تعاونی خیلی نمی‌پاید. خیلی از بچه‌ها وقتی می‌آیند در کار گروهی یک جور دیگر می‌شوند ..... به نظرم همۀ اینها را باید یاد بگیریم».

 خانم ص می‌گوید:

«دوستان گفتند در گروه بلد نیستیم کار کنیم و هنوز هم درست نفهمیده‌ام تعاونی چیست؟ من یک چیزی فهمیده‌ام که خیلی از این‌ها بزرگ‌تر است. خب من وضع خانم‌ها را اکثراً می‌دانم. به بعضی‌هاشان می‌گفتم اگر ما زن‌ها دور هم جمع شویم و کنار هم باشیم و سرمایه‌ای برای خودمان دست‌وپا کنیم، زندگی‌مان تغییر می‌کند و حالمان اصلاً فرق می‌کند. باور کنید در چشم خیلی‌هاشان می‌خواندم که خب قوی بشویم که چه؟ یا اینکه ما تغییر می‌کنیم؟ امکان ندارد. همین بوده و همین هم هست و بعداً هم همین است. این است که دوست‌داشتم یک کسی که خودش زن باشد و سواد درستی داشته باشد، بیاید وضع زن‌ها را به خودشان بگوید و به آنها نشان دهد با این کارها دنیاشان عوض می‌شود».

خانم ش می‌گوید:

«........ من خیلی امیدوارم (با لبخند)».

 

جهت دانلود نسخه کامل به لینک زیر مراجعه و متن کامل را در قالب نسخه pdf دانلود کنید:

https://t.me/hamayeshmadresetaavoni

 

خبرنامه

پیام بانک سینا، حامی اصلی دبیرخانه مدرسه تعاونی

فعالیت های دبیرخانه به روایت تصویر